اینجا سرزمین ماست                

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند 

                                                         ولی آنان را ببخش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

                                                          ولی مهربان باش

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان  حقیقی خواهی یافت

                                                              ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند

                                                ولی شریف ودرستکار باش

آنچه در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند

                                                            ولی سازنده باش

اگر به شادمانی وآرامش دست یابی حسادت می کنند

                                                            ولی شادمان باش

نیکی های درونت را فراموش می کنند

                                                            ولی نیکوکار باش

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد  و در نهایت می بینی

هر آنچه هست ، همواره میان تو وخداوند است  ، نه میان تو ومردم

اینجا سرزمین ماست                

اینجا سرزمین ماست ، این قطعه جغرافیا همیشه متعلق به ما بوده است ، از گذشته های دور تا آینده ای پر غرور که در تصور هم نمی آید . با هر طلوع ، خورشید سر انگشتان مهربان ونوازشگرش را بر فلات ایران می افشاند ، جویبارانش روان می شوند وکوهسارانش ، مغرور تر از دیروز می ایستند .

اینجا سرزمین ماست ، کویرش پهنه استقامت و سرسختی مردمانی است که قنات و قنوت وقناعت را در برابر جهان گذرانده اند ، جنوبش زیستگاه رادمردان وشیرزنانی است که دین داری و میهن پرستی را بهم آمیخته اند  وشمالش زادگاه مردمان نجیب ومهربان و قلندری است که چون دریای مازندران آرام وعمیق ومهربانند وچون شیر البرز در برابر بیگانه.

اینجا سرزمین ماست، سرزمین اهورائی ، سرزمین مهر ، سرزمین اسلام ، اقلیم پاک همزیستی گرم  مذاهب واقوام خاک پاک پدران سخت کوش وباشرف ، مهد فرزندان غیور ومادران مهربان وایثار گر .....

اینجا سرزمین ماست، درختانش قامت استواری اند ورودسارانش جلوه زندگی ودشتستان هایش آئینه بی کرانکی  ما در این دیار ، تا همیشه تاریخ خواهیم ماند ومهیب ترین طوفان ها ووحشی ترین باد ها نهیبی از ترس بر چهره مان ودرنگی از تردید در گام هایمان نخواهد گذارد تا خورشید خداوندی هر صبح طلوع میکند ، این سرزمین زنده وجاودانه وپاینده خواهد ماند .

اگر طوفانی گزندی بر آب وآبادانی مان زند با دست های توانا ومعمار فرزندانمان دوباره وبهتر از پیش آبادترش خواهیم کرد واگر خراشی بر اراده وشکیبائی مان بیندازند ، به دانش وتجربه وحلم پدرانمان ، راسخ تر از پیش بازش خواهیم ساخت واگر زخمی بر ما وارد شود ، دست های مهربان مادرانه مادرانمان التیامش خواهد داد ......

اینجا سرزمین ماست ، با مردمانی که زیر باران دلنواز سرزمین مهر می زیند وصلابت وپایداری وجاودانگی شان را پاس میدارند وپروردگار مهربانشان را سپاس می گذارند وپرچم سه رنگشان را بر بلند ترین قله کوه های بلندشان همیشه در اوج اهتزاز نگاه می دارند ...

 

عجب از کار بندگانم

خداوند می فرماید: از پنج کار بندگانم در عجب هستم
 

دوران جوانی را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران بزرگسالی را در حسرت باز گشت به کودکی می گذرانید
 

سلامتی خودرا فدای مال اندوزی می کنید پس از آن تمام دارائی خود را صرف بازیابی  سلامتی می کنید
 

به قدری نگران آینده هستید که حال را فراموش کرده در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را


  طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد در حالی که پس از مرگ گور های شما گرد وغبار در بر میگیرد که گوئی هر گز نبوده اید
 

قلب دیگران را در لحظه ای با گفتارتان مجروح می کنیدوبرای التیام بخشیدن آن سال ها وقت صرف می کنید
 

                            پس چرا ؟

گیاه آدور

در بیابان های کویری گیاه هائی وجود دارد که به آن ها میگویند « آدور »



آدور مثل خار شتر می ماند این گیاه در جائی سبز می شود مقاومت می کند ومی ماند که هیچ گیاهی در آنجا نمی تواند دوام بیاورد . آدور با اینکه بوته کوچکی است ولی با ریشه ای که میگویند تا 10 -15 متر آن را به اعماق زمین می فرستد  از کمترین آب ونم استفاده می کند و خودش را حفظ می کند

در یزد این گیاه را که ما به آن آدور می گوئیم  می برند در Search اسم اصلی این گیاه  دورمون  یا دورمنه است . در یزد این گیاه را از روی خاک می بریدند  و وسطش را باز میکردند وداخلش تخم هندوانه یا خربزه می گذاشتند بعد با نخ می بستند ورویش خاک می ریختند با کمی آب .

آدور با ریشه ای که گفتم تا 15 متر زیر خاک نفوذ می کرد آب را از زیر زمین می مکید و به این تخم هندوانه یا خربزه می رساند وآن بزرگ وبزرگ می شد و به هندوانه های شیرین بسیار بزرگ تبدیل می شد .

زندگی در روستا های کویری چنین حالتی دارد به حیا ت وآب خوردن وزنده ماندن خارشتر وآدور می ماند  انسان ها از کوچک ترین چیز ها استفاده می کنند تا بمانند . تشبیه عمیق ومعناداری است به مثابه موجودات کویری إ إ إ

زندگی نامه ی مستوره ی  کردستانی

زندگی نامه ی مستوره کردستانی

 


وی در شهر سنندج در غرب ایران چشم به‌ جهان گشود و از شاهزادگان دربار اردلان به‌ مرکزیت سنندج بود. زبان‌های کردی، فارسی و عربی را نزد پدرش ابوالحسن بیگ قادری آموخت. همسرش خسروخان اردلان حاکم امارت بود و با مرگ وی امارت اردلان دچار دخالت‌های قاجار شد. با هجوم قاجار به‌ امارت اردلان در سده‌ ۱۹، مستوره‌ همراه با خانواده‌اش به‌ امارت بابان در سلیمانیه‌ کوچ کردند. پسرش رضا قلی‌خان، جانشین خسروخان توسط قاجارها به‌ زندان افتاد. دویستمین سالگرد وی در اربیل در طی جشنواره‌ای به‌ یاد وی برگزار شد.

ادامه نوشته

دوستت دارم ولی تو نمی دانی چقدر

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی

ادامه نوشته

دو بیتی های زیبای بابا طاهر

سـیـاهـی دو چـشـمـانت مرا کشت          درازی دو زلــفــانــت مـرا کـشـت
به قتلم حاجت تیر و کمان نیست          خـم ابـرو و مـژگـانـت مـرا کـشـت


عـزیـزا کـاسـهٔ چـشـمم سرایت          مـیـان هردو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو          نـشـنـیـد خـار مـژگـانـم بـپـایـت


دل عـاشـق به پیغامی بسازد          خـمـار آلـوده بـا جـامـی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست          ریـاضـت کـش ببادامی بسازد


هر آنکس عاشق است از جان نترسد          یــقــیــن از بــنـد و از زنـدان نـتـرسـد
دل عـــاشـــق بــود گــرگ گــرســنــه          کـه گـرگ از هـی هـی چـوپـان نـترسد


خـوشـا آنـانکه پا از سر ندونند          مثال شعله خشک وتر ندونند
کـنـشت و کعبه و بتخانه و دیر          سـرائـی خـالـی از دلـبـر نـدونند


گلی که خود بدادم پیچ و تابش          بــاشــک دیــدگـانـم دادم آبـش
دریـن گـلـشـن خـدایا کی روا بی          گـل از مـو دیـگـری گیرد گلابش



بوی باران و سرود گل از فریدون مشیری

( شعر بوی باران مشیری تحریف گردیده و در پست های آینده اصل شعر را خواهم نوشت )

بوی باران   بوی سبزه   بوی خاک
 شاخه های شسته باران خورده پاک


 آسمان آبی و ابر سپید
 برگهـــای سبز بید


 عطر نرگس رقص باد

 نغمه شوق پرستو های شاد


 خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
 خوش به حال روزگـــــار


 خوش به حال چشمه ها و دشت ها

 خوش به حال دانه ها و سبزه ها


 خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز


 خوش به حال جام لبریز از شراب

 خوش به حال آفتاب


 ای دل من گرچه در این روزگار

 جامه رنگین نمی پوشی به کام
 باده رنگین نمی نوشی ز جام


 نقل و سبزه در میان سفره نیست

 جامت از ان می که می باید تهی است


 ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


ادامه نوشته

شعری از خسرو گلسرخی

اي پريشاني

مردي كه آمد از فلق سرخ

در اين دم آرام خواب رفته

پريشان شد

ويران

و باد پراكند

بوي تنش را

ميان خزر

اي سبز گونه رداي شمالي ام

جنگل

اينك كدام باد

بوي تنش را

مي آرد از ميانه ي انبوه گيسوان پريشانت

كه شهر به گونه ي ما

در خون سرخ نشسته است .... ؟

آه اي دو چشم فروزان

در رود مهربان كلامت

اشعار خسرو گلسرخی

نشر تدبير

جاري ست هزاران هزار پرنده

بي تو كبوتريم بي پر پرواز

تشبیه و انواع تشبیه

تشبیه : مانند کردن چیزی به چیزی دیگر در صفتی مشترک  به شرط این که همراه با اغراق باشد. در تشبیه ادعای همانندی و شباهت وجود دارد.

 

ارکان تشبیه : هر تشبیه چهار رکن دارد .

مشبه( طرف اول ) ، مشبه به( طرف دوم )، وجه شبه(طرف سوم )  ، ادات تشبیه(طرف چهارم تشبیه) .

مشبه : کلمه ای است که قصد داریم آن را تشبیه کنیم .

مشبه به : چیزی است که مشبه را به آن مانند کرده ایم .

وجه شبه : صفتی است که بین مشبه و مشبه به مشترک است.

ادات تشبیه : کلمه ای است که به وسیله ی آن تشبیه صورت می گیرد.و دلالت بر معنی تشبیه دارد.

مثال برا ی تشبیه : چهره اش مانند آفتاب می درخشد.

چهره اش : مشبه

آفتاب : مشبه به

می درخشد: وجه شبه

مانند : ادات تشبیه

بیشتر اوقات در تشبیه وجه شبه ذکر نمی شود مگر این که تشبیه بکر و نو باشد که برای فهمیده شدن تشبیه آن را ذکر می کنند.

اگر در تشبیه وجه شبه ذکر نشود به آن تشبیه مجمل می گویند و اگر وجه شبه ذکر شده باشد به آن تشبیه مفصل می گویند.

اگر در تشبیه ادات تشبیه نیاید به آن موکد یا محذوف الادات می گویند .اگر ادات تشبیه بیاید مرسل یا صریح می گویند.

چنانچه نه وجه شبه بیاید و نه ادات تشبیه به آن تشبیه بلیغ می گویند.

 

انواع تشبیه به اعتبار مشبه و مشبه به

-         تشبیه حسی به حسی

-         تشبیه عقلی به عقلی

-         تشبیه عقلی به حسی

-         حسی به عقلی

منظور از حسی این است که با یکی از حواس ظاهر درک شود.

عقلی با یکی از حواس پنجگانه درک نشود.

انواع تشبیه به لحاظ شکل :

-         تشبیه ملفوف

-         تشبیه مفروق

-         تشبیه تسویه

-         تشبیه جمع

-         تشبیه مقلوب یا معکوس

-         تشبیه تفضیل

-         تشبیه مشروط

-         تشبیه مطلق

-         تشبیه مضمر

تشبیه ملفوف : آوردن چند مشبه به طور جداگانه و بعد از آن مشبه به هرکدام گفته شود.

تشبیه مفروق : چند مشبه و مشبه به وجود دارد اما هر کدام ازمشبه ها با مشبه به خود همراه است.

تشبیه تسویه : چند چیز را به یک چیز تشبیه می کنند. یا  برای چند مشبه یک مشبه به می آورند.

تشبیه جمع : یک چیز را به چند چیز تشبیه کنند. یا برای یک مشبه چند مشبه به بیاورند.

تشبیه مقلوب : مشبهی را به مشبه به تشبیه کنند و بعد از آن جای مشبه به و مشبه را عوض کنند.

تشبیه تفضیل: اول مشبه را به مشبه به تشبیه کنند و بعد از آن مشبه را بر مشبه به ترجیح دهند.

تشبه مشروط: شباهت بین مشبه و مشبه به با شرطی همراه باشد.

تشبیه مطلق: در این نوع تشبیه هیچ قید و شرطی نباشد.

تشبیه مضمر: تشبیه پنهان است که ظاهرا تشبیه نیست اما مقصود گوینده تشبیه است.

مروارید های دوستی

همۀ چیزهای من مقدس است و حرمت دارد .

من نمی توانم برروی آشغال هم پا بگذارم چون در ابتدا او چنین نبوده است .

هر چیزی جایگاهی دارد و درک جایگاه خود یک هنر است .

من دوست ندارم جایگاه و جای کسی را بگیرم .

منفی شدن جزئی از ماست اما باید اتوماتیک باشد پس " منفی نشو "

اول از درون شروع می کنم بعد به ظاهر افراد و اشیاء نگاه می کنم .

باید بدانی که کجا هستی و چه کاری انجام می دهی .

چون من آزاد هستم به مردم هم آزادی می دهم .

ادامه نوشته

صفت

صفت:

 واژه یا گروهی از واژه‌هاست كه درباره اسم توضیح داده و یكی از خصوصیات اسم را از قبیل حالت، مقدار، شماره و مانند آن بیان می‌كند.

 صفت از حیث مفهوم به انواع زیر تقسیم می‌شود:

1- بیانی

2- اشاره‌ای

3- شمارشی

4- پرسشی

5- تعجبی

6- مبهم

 

صفت بیانی:

چگونگی و خصوصیات اسم را مانند رنگ، جنس، شكل، وضع، حجم، مقدار، ارزش و جز آن را می ‌رساند:

                                     زیبایی         

                                     كاغذی                                بزرگ

        محمد گل+ -ِ +    خوشبویی     از بازار+ -ِ +     قدیمی     خرید.  

                                    كوچكی                                فلزی

                                    صورتی

 صفت بیانی شامل پنج گونه است:

1- صفت ساده

2- صفت فاعلی

3- صفت مفعولی

4- صفت نسبی

5- صفت لیاقت

 

صفت اشاره:

در اصل دو لفظ "این" و "آن" هستند كه همراه اسم می‌ آیند. گاهی این صفت ‌ها با كلمات دیگری تركیب‌ شده و صفت‌ های اشاره مركب می ‌سازند.

 باید توجه نمود كه اگر این كلمات با اسم همراه نشوند، جزء ضمایر اشاره ‌اند.

 این صفت ‌ها جزء صفت ‌های پیشین دسته ‌بندی می ‌شوند:

همین، همان، چنین، چنان، این ‌گونه، این ‌سان، این ‌طور، این‌ چنین، این ‌اندازه، این ‌قدر، این ‌همه، همین ‌قدر، همین ‌اندازه.

این‌گونه دلاوری ‌ها در خور اوست.

این‌ مطلب اشتباه است.

این ‌قدر پول از كجا آورده‌ای؟

صفت‌ های اشاره بدون كسره به اسم بعد از خود متصل می‌ شوند.

 

صفت شمارشی(عددی

بیانگر شماره و تعداد چیزی است. صفت‌ های شمارشی به چهارگونه ‌اند:

صفت شمارشی اصلی:

اعدادی كه بدون افزودن پیشوند یا پسوندی، شماره معدود خود را بیان می ‌كنند. عموماً به صورت پیشین به كار می ‌رود.

چهار كتاب فوق، اثر جامی است.

هفتصد سال از مرگ مولانا می ‌گذرد.

چهارده + -ِ + فروردین تاریخ آغاز به ‌كار دانشگاه است.

صفت شمارشی ترتیبی:

بیانگر ترتیب قرار گرفتن موصوف را می‌رساند.

این صفت از افزودن "-ُ م" و یا "-ُ مین" به صفت شمارشی اصلی بدست می ‌آید.

  در روز ششم، انسان خلق شد.

  در سوم + -ِ + ماه گذشته، كجا بودی؟

  در سومین روز از بازی‌ های ....

صفت شمارشی كسری:

 صفتی كه یك یا چند جزء از یك یا چند واحد را می ‌رساند. در این صفت ‌ها ابتدا جزء و سپس واحد ذكر می ‌شود.

  دو سوم + -ِ + بیماران قلبی، مشكل نارسایی دریچه دارند.

  پنج صدم + -ِ + تصادفات ناشی از، خواب آلودگی راننده است.

  پنج درصد + -ِ + حیوانات، در حال انقراض هستند.

صفت شمارشی توزیعی:

 موصوف را به بخش ‌های برابر تقسیم می ‌كند.

  یكایك آن ها، از او تشكر كردند.

  دوبدو، نزد حاكم رفتند.               در این جمله دوبدو در نقش قیدی است.

 

صفت پرسشی:

با آن نوع، چگونگی یا مقدار موصوف پرسش می‌شود. معمولاٌ از نوع صفت ‌های پیشین هستند. باید توجه نمود كه اگر این كلمات با اسم همراه نشوند، جزء ضمایر پرسشی ‌اند.

  چه، كدام، كدامین، چگونه، چطور، چه‌ جور، چه ‌سان، چندم، چندمین، چند، چه ‌قدر، چه ‌اندازه

  كدام ورزش را بیشتر دوست دارید؟

  نفر چندم هستی؟

  هیچ كسی بهتر از او می‌شناسی؟

 

صفت تعجّبی

صفتی كه همراه اسم آمده و تعجب گوینده از چگونگی یا مقدار موصوف را می ‌رساند. این نوع صفت با تغییر آهنگ گفتار بیان شده و از نوع پیشین است.

  چه معركه‌ای!

  عجب هوایی!

 

 

 

غزلی از شاه نعمت الله ولی

 

هر کرا درد نیست درمان نیست

هر کرا کفر نیست ایمان نیست

بت پندار هر که او نشکست

نزد ما بندهٔ مسلمان نیست

هر که او جان فدای عشق نکرد

مرده می دان که در تنش جان نیست

در محیطی که ما در آن غرقیم

هیچ پایان مجو که پایان نیست

سر موئی نیابد از زلفش

هر که سرگشته و پریشان نیست

کُنج دل گنجخانهٔ عشق است

گنج اگر در ویست ویران نیست

در خرابات همچو سید ما

رند مستی میان رندان نیست

 

داستان زندگی مشترک پیرمرد و پیرزن

داستان زندگی مشترک پیرزن و پیرمردزن و شوهری در طول ۶۰ سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند.

تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از

شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.

روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد!

دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید.

پیرزن لبخندی زد و گفت: ۶۰ سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم

نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن!

پیرمرد لبخندی زد و گفت:

خوشحالم که در طول این ۶۰ سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟

پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟

پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!

 

خواب من...

شبي خواب ديدم با خدا كنار ساحل قدم ميزنم،رد پاي هردوي ما روي ساحل بود، وقتي برگشتم و به گذشته نگاه كردم ديدم در موقع سختي تنها يك رد پا كنار ساحل است، پس به خدا گله كردم وگفتم:خدايا چرا در موقع سختی مرا تنها گذاشتی ، خدا لبخند ي زد و   گفت :فرزندم در آن موقع تو بر دوش من بودي .

شعری از احمد شاملو

از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد .

ایمیل اشتباهی

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.
تصمیم
میگیرد به همسرش ایمیل بزند.
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.
راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه !!!

خانواده های شاهنامه . نامها و عاقبت ها

رستمخانواده اول

: خانواده  رستم  : رستم ، تهمینه، سهراب و شغاد

رستم:

بگفتا برستم غم آمد به سر          نهادند رستم‏ش نام پسر

1- رستم  از دو بخش تشکیل شده است بخش اول از واژه «رئوذ» Raodha به معنای بالیدن و نمو است. کلمه «روی» به معنای صورت و چهره نیز از همین ریشه گرفته شده و مصدر آن «رئود» Raod به معنای نمو کردن آمده . رستن و روئیدن هم از  دیگر هم خانواده‏های مصدر«رئودَ» هستند. بخش دوم این نام از واژه «تهم» است که در «تهمتن» لقب رستم هم دیده می‏شود «تهم» در اوستا و فارسی باستان به معنای تخم Taxma یعنی دلیر و پهلوان آمده به قول فردوسی:

تهم هست در پهلوانی زبان       به مردی فزون ز اژدهای دمان

 

پس تهمتن و رستم هر دو کمله مترادف به معنا ی قوی هیکل ،  بزرگ اندام  کشیده بالا و قوی پیکر است.

رستم اگر ستون شاهنامه نباشد بی‏شک یکی از ذاتیات حماسه سرایی هست که اگر او و داستان‏هایش نبود ایران هرگز معنای قهرمان اسطور‏ه‏ای را در نمی‏یافت، برای او که فرزند زال دستان نوه سام سوار و نتیجه نریمان پشت است القابی چون:

تهمتن، پیلتن، شیرگیر، شیر خوی، دیو بند، خداوند رخش، یل شیراوژن تاج‏بخش، بازوی ایران، امید ایران، سپهدار سپه کش، شیر فش تندر بانگ آذرخش خشم، راست گفتار راست کردار نیکواندیش و... آورده‏اند.

 

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA
ادامه نوشته

آموزش ورد 2007

يك فهرست براي چند فايل
ايجاد فهرست توسط نرم‌افزار Word كار دشواري نيست؛ اما همين كار را بيش از نيمي از كاربران بدرستي انجام نمي‌دهند و هنگام تهيه فهرست مطالب خود، اين كار را به‌صورت دستي به‌انجام مي‌رسانند. كاربران حرفه‌اي اين نرم‌افزار بخوبي مي‌دانند با كمك ابزار Table of Contents مي‌توانند از عناوين و سرفصل‌هايي كه توسط Heading علامت‌گذاري كرده‌اند، فهرست مطالب را به‌طور خودكار ايجاد كنند.

 استفاده از اين ابزار بسيار راحت است؛ اما گاهي اوقات موارد خاصي پيش مي‌آيد كه حتي كاربران حرفه‌اي اين نرم‌افزار را نيز دچار مشكل مي‌كند. يكي از اين موارد نيز فهرست‌نويسي براي چند فايل متني مجزا به‌صورت يكپارچه است. فرض كنيد 6 فايل متني مجزا در اختيار داريد كه هر كدام بخش‌هايي از يك كتاب را تشكيل مي‌دهند. حال مي‌خواهيد براي بخش‌هاي يك تا 6، يك فهرست ايجاد كنيد! آيا مي‌دانيد انجام اين كار نيز در نرم‌افزار Word امكان‌پذير است؟ روش انجام اين كار به شرح زير است:

1ـ ابتدا يك فايل متني جديد براي فهرست مطالب خود ايجاد كرده و آن را در كنار ديگر فايل‌هاي متني خود (به‌عنوان مثال در كنار 6 فايل ديگر مربوط به فصل‌هاي يك تا 6) ذخيره كنيد.

2ـ به تب Insert مراجعه كرده و در بخش ابزارهاي Text روي گزينه Quick Parts كليك و Field را انتخاب كنيد.

3ـ پس از نمايش پنجره فيلد، در قسمت Please choose a field، گزينه RD كه معادل عبارت Reference Document را انتخاب كنيد.

4ـ در قسمت Field properties، نام اولين بخش از فايل‌هاي متني خود را وارد كنيد (در اين مثال فصل يك همان بخش اول است كه به‌صورت Chapter1.docx وارد مي‌شود. همچنين توجه داشته باشيد كه عناوين و سرفصل‌هاي مختلف در فايل‌هاي شما مي‌بايد طبق استاندارد ذكر شده با استفاده از heading‌ها علامت‌گذاري شده باشد).

توجه: چنانچه فايل فهرست و ديگر فايل‌هاي متني شما در كنار يكديگر ذخيره نشده باشد، مي‌بايد مسير كامل قرارگيري فايل روي هارد‌ديسك را در مرحله 4 مشخص كنيد.

5‌ ـ در نهايت چنانچه فايل حاوي فهرست مطالب در كنار ديگر فايل‌هاي شما ذخيره شده است، علامت چك‌مارك كنار عبارت Path is relative to current doc را نيز فعال كرده و با كليك روي گزينه OK، تغييرات را اعمال كنيد.

6 ـ پس از طي مراحل فوق مي‌بايد كد مربوط به فيلد را در صفحه خود مشاهده كنيد. چنانچه اين كد را مشاهده نمي‌كنيد به تب Home برويد و نماد پاراگراف را انتخاب كنيد تا متون پنهان در صفحه نيز نمايش داده شوند.

7ـ مراحل 2 تا 5 را براي هريك از فايل‌هاي موردنظر خود تكرار كنيد (باتوجه به مثال فوق، تكرار اين عمليات براي ما مي‌بايد 5 بار به‌ازاي فصل‌هاي 2 تا 6 انجام شود.)

8 ـ پس از فراخواني تمام فايل‌هاي موردنظر، نشانگر ماوس را در ابتداي فايل فهرست، (قبل از اولين فيلد) قرار دهيد و با مراجعه به تب References، روي گزينه Table of Contents كليك كنيد.

9ـ يكي از فهرست‌هاي خودكار را برگزينيد و نتيجه را مشاهده كنيد.

توجه: در صورتي كه پس از انتخاب فهرست، تنها فيلدي شبيه به فيلدهاي قبلي مشاهده كرديد، فيلد فهرست را انتخاب كنيد و كليدهاي Alt + F9 را فشار دهيد تا فهرست نمايش داده شود.

نكته مهم: در اين بخش ممكن است به مشكل بزرگي برخورد كنيد و آن هم تكرار شماره صفحاتي همچون صفحه يك است! بروز اين مشكل به‌اين دليل است كه صفحات فايل‌هاي متني شما همگي از شماره يك شروع شده و فهرست‌نويسي نيز طبق شماره همان صفحات انجام مي‌شود. در چنين شرايطي براي رفع مشكل تنها كاري كه مي‌توانيد انجام دهيد اين است كه تعداد صفحات فايل شماره يك را مشاهده كنيد. سپس فايل شماره دو را باز كرده و شروع شماره‌گذاري براي صفحات آن را از يك شماره بيشتر از شماره صفحه آخر فايل قبلي در نظر بگيريد. (به‌عنوان مثال اگر فايل شماره يك شامل 15 صفحه‌است، شماره‌گذاري براي فايل شماره 2 را از صفحه 16 آغاز كنيد.) همين عمليات را براي فايل‌هاي 3 تا 6 تكرار كنيد و در نهايت فهرست خود‌را به‌روزرساني كنيد تا مشاهده كنيد مشكل شماره صفحات نيز رفع شده است.

احمد شاملو


احمد شاملو (زادهٔ ۲۱ آذر ۱۳۰۴؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - در تهران، درگذشتهٔ ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ در شهرک دهکده، فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم ایرانی و از مؤسسان و دبیران کانون نویسندگان ایران در پیش و پس از انقلاب بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع شده‌است. در دوره‌ای از جوانی شعرهای خود را با تخلص الف. بامداد و الف. صبح منتشر می‌کرد. سرودن شعرهای آزادی‌خواهانه و ضد استبدادی، عنوان شاعر آزادی ایران را برای او به ارمغان آورده‌است. شهرت اصلی شاملو به خاطر سرایش شعر است که شامل گونه‌های مختلف شعر نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه می‌شود. شاملو در سال ۱۳۲۶ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما برای نخستین بار در شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی شکل داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. تنی چند از منتقدان ادبی او را موفق‌ترین شاعر در سرودن شعر منثور می‌دانند. شاملو علاوه بر شعر، فعالیت‌های مطبوعاتی، کارهای تحقیق و ترجمهٔ شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعهٔ کتاب کوچهٔ او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامهٔ مردم ایران(با تمرکز بر فرهنگ تهران) می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی، کردی و ترکی∗ ترجمه شده‌است.

مناظره استاد و دانشجو

گفتم غمم فزون است، گفتا ز من چه آيد ... گفتم كه نمره ام ده، گفتا ز من نيايد ... گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد، گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد ... گفتم كرم نماييد من را كنيد شما، شاد. گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد ... گفتم كه نمره  هفت بدبخت عالمم كرد،  گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد ... گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن، گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد ... گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد؟، گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد.....

معلم کیست

بارها شنیده ایم که گفته اند معلم شمع است و دانش آموز پروانه و یا معلمی شغل نیست ، عشق است و یا معلمی شغل انبیاست ، هیچ وقت نگفتند معلم انسان است و خانواده دارد و باید برای خانواده ه ی خود همسر و پدر خوبی باشد و خانواده اش را شاد کند و رفاه را برای آن ها فراهم کند . ویژِگی هایی که یک معلم خوب در این مملکت باید داشته باشد شامل : قناعت ، ایثار ، فداکاری ، صبر ، ساده زیستی ، ژولیدگی ، بی سوادی ، بله قربان گو بودن ، نمره ی مفت دادن . در صورتی که در کشور های پیشرفته معلم کسی است که در رأس همه قرار دارد زیرا همه باید از فیلتر معلم به جایی برسند . درد جامعه معلم زیادتر از این است ، هرچند که جامعه با دیدی سطحی که ناشی از رفتار دولتمردان است به معلمان نگاه می کنند . درست است که دیگر سواد ارزشی ندارد و فقط بی سوادان حاکمند ، اما امید است که روزی سوار و علم جایگاه واقعی خود را در جامعه پیدا کند و هر بی سوادی نتواند حقوق دیگران پایمال گرداند .

زندگی نامه ی مستوره ی  کردستانی

وی در شهر سنندج در غرب ایران چشم به‌ جهان گشود و از شاهزادگان دربار اردلان به‌ مرکزیت سنندج بود. زبان‌های کردی، فارسی و عربی را نزد پدرش ابوالحسن بیگ قادری آموخت. همسرش خسروخان اردلان حاکم امارت بود و با مرگ وی امارت اردلان دچار دخالت‌های قاجار شد. با هجوم قاجار به‌ امارت اردلان در سده‌ ۱۹، مستوره‌ همراه با خانواده‌اش به‌ امارت بابان در سلیمانیه‌ کوچ کردند. پسرش رضا قلی‌خان، جانشین خسروخان توسط قاجارها به‌ زندان افتاد. دویستمین سالگرد وی در اربیل در طی جشنواره‌ای به‌ یاد وی برگزار شد.

ادامه نوشته

بودا و زن هرزه

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید.

بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده،  کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن

 کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:  هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌ است!

حکایت بلبل

بلبل شیدا درآمد مست مست
وز کمال عشق نه نیست و نه هست
معنیی در هر هزار آواز داشت
زیر هر معنی جهانی راز داشت
شد در اسرار معانی نعره زن
کرد مرغان را زفان بند از سخن
گفت برمن ختم شد اسرار عشق
جمله‌ی شب می‌کنم تکرار عشق
نیست چون داود یک افتاده کار
تا زبور عشق خوانم زار رار
زاری اندر نی ز گفتار منست
زیر چنگ از ناله‌ی زار من است
گلستانها پر خروش از من بود
در دل عشاق جوش از من بود
بازگویم هر زمان رازی دگر
در دهم هر ساعت آوازی دگر
عشق چون بر جان من زور آورد
همچو دریا جان من شور آورد
هرک شور من بدید از دست شد
گرچه بس هشیار آمد مست شد
چون نبینم محرمی سالی دراز
تن زنم، با کس نگویم هیچ راز
چون کند معشوق من در نوبهار
مشک بوی خویش بر گیتی نثار
من بپردازم خوشی با او دلم
حل کنم بر طلعت او مشکلم
باز معشوقم چو ناپیدا شود
بلبل شوریده کم گویا شود
زانک رازم درنیابد هر یکی
راز بلبل گل بداند بی‌شکی
من چنان در عشق گل مستغرقم
کز وجود خویش محو مطلقم
در سرم از عشق گل سودا بس است
زانک مطلوبم گل رعنا بس است
طاقت سیمرغ نارد بلبلی
بلبلی را بس بود عشق گلی
چون بود صد برگ دلدار مرا
کی بود بی‌برگیی کار مرا
گل که حالی بشکفد چون دلکشی
از همه در روی من خندد خوشی
چون ز زیر پرده گل حاضر شود
خنده بر روی منش ظاهر شود
کی تواند بود بلبل یک شبی
خالی از عشق چنان خندان لبی
هدهدش گفت ای به صورت مانده باز
بیش از این در عشق رعنایی مناز
عشق روی گل بسی خارت نهاد
کارگر شد بر تو و کارت نهاد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال
حسن او در هفته‌ای گیرد زوال
عشق چیزی کان زوال آرد پدید
کاملان را آن ملال آرد پدید
خنده‌ی گل گرچه در کارت کشد
روز و شب در ناله‌ی زارت کشد
درگذر از گل که گل هر نوبهار
برتو می‌خندد نه در تو، شرم دار

حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد

شهریاری دختری چون ماه داشت
عالمی پر عاشق و گمراه داشت
فتنه را بیداریی پیوست بود
زانک چشم نیم خوابش مست بود
عارض از کافور و زلف از مشک داشت
لعل سیراب از لبش لب خشک داشت
گر جمالش ذره‌ای پیدا شدی
عقل از لایعقلی رسوا شدی
گر شکر طعم لبش بشناختی
از خجل بفسردی و بگداختی
از قضا می‌رفت درویشی اسیر
چشم افتادش بر آن ماه منیر
گرده‌ای در دست داشت آن بی‌نوا
نان آوان مانده بد بر نانوا
چشم او چون بر رخ آن مه فتاد
گرده از دستش شد و در ره فتاد
دختر از پیشش چو آتش برگذشت
خوش درو خندید خوش خوش برگذشت
آن گدا پس خنده‌ی او چون بدید
خویش را بر خاک غرق خون بدید
نیم نان داشت آن گدا و نیم جان
زان دو نیمه پاک شد در یک زمان
نه قرارش بود شب نه روز هم
دم نزد از گریه و از سوز هم
یاد کردی خنده‌ی آن شهریار
گریه افتادی برو چون ابر زار
هفت سال القصه بس آشفته بود
با سگان کوی دختر خفته بود
خادمان دختر و خدمت گران
جمله گشتند ای عجب واقف بر آن
عزم کردند آن جفا کاران به جمع
تا ببرند آن گدا را سر چو شمع
در نهان دختر گدا را خواند و گفت
چون تویی را چون منی کی بود جفت
قصد تو دارند، بگریز و برو
بر درم منشین، برخیز و برو
آن گدا گفتا که من آن روز دست
شسته‌ام از جان که گشتم از تو مست
صد هزاران جان چون من بی‌قرار
باد بر روی تو هر ساعت نثار
چون مرا خواهند کشتن ناصواب
یک سؤالم را به لطفی ده جواب
چون مرا سر می‌بریدی رایگان
ازچه خندیدی تو در من آن زمان
گفت چون می‌دیدمت ای بی‌هنر
بر تو می‌خندیدم آن ای بی‌خبر
بر سر و روی تو خندیدن رواست
لیک در روی تو خندیدن خطاست
این بگفت و رفت از پیشش چو دود
هرچه بود اصلا همه آن هیچ بود

خون بلبل

بهارا چه شیرین و شاد آمدی
 که با مژده داران داد آمدی
 بده داد ما را که خون خورده ایم
 ستم های آن سرنگون برده ایم
 بدر برده از دست بیدادگر
 دلی در بدر ، غرق خون جگر
دلی ، مانده صد زخم خنجر در او
 دلی ، کین خون برادر در او
 دلی ، در عزای عزیزان به در
ندانی که نامرد با ما چه کرد
 گرفتند و بردند و آویختند
 چه خون ها که هر صبحدم ریختند
ندادند رخصت که بیوه زنی
 بر آرد ز سوز جگر شیونی
 نه آن سوگواری که نگذاشتند
 که ازگریه هم باز می داشتند
 بهارا ببین این دل ریش ریش
 بلا برده از طاقت خویش بیش
 دلی کش به صد درد آغشته اند
 دلی کش به هر صبحدم کشته اند
 بهارا من از اشک پنهان پرم
که این گریه ها را فرو می خورم
 کجا بودی ای کاروان امید
 که عمری دلم انتظارت کشید
 چه آوردی از راه دور و دراز
 بگو آنچه بود از نشیب و فراز
 بهارا بر این دشت گلگون گذر
که گیری ز خون شهیدان خبر
 بپرس از شقایق که چون می دمد
 که جای گل از خک خون می دمد
 تو رفتی و روی چمن زرد شد
 دل باغبان تو پر درد شد
 گل ارغوان تو بر خک ریخت
پرستو ازین بام ویران گریخت
تو رفتی و آمد زمستان سخت
 به سوگ تو گردون سیه کرد رخت
 فروخفت خورشید و یخ بست آب
 سر بخت بستان گران شد ز خواب
 مگر گردبادی در آمد ز راه
 که شد روز روشن چو شام سیاه
 تگرگ از درختان فرو ریخت برگ
درو کرد این کشته را داس مرگ
 فرود آمد آن برق با بانگ سخت
 به جا ماند خکستری از درخت
 تو رفتی و این باغ ماتم گرفت
سر سرو آزادگی خم گرفت
 اجاق شب افتادگان سرد شد
 سر مرد پامال نامرد شد
تو رفتی و داغ تو در سینه ماند
 به دل آتش عشق دیرینه ماند
 نگر تا شب تیره چون سوختیم
 چراغی ز جان خود افروختیم
 نگردد جهان تا نگردد جهان
 بد و نیک گیتی نماند نهان
نگفتیم که یک روز سر بر کنیم ؟
 جهان را به ایین دیگر کنیم
 به ایین دیگر بر آرد بهار
 گلی بی غبار غم روزگار
 بهارا بیا کآن زمستان گذشت
 گل و لاله پر کرد دامان دشت
بیا تا ببینیم در کار گل
 ز شبنم بشوییم رخسار گل
بهاری نو آمد به صد دلبری
 بیا تا ازو گل به دامن بری
 بهارا ببین تا چه پرورده ایم
ز خون دل خود گل آورده ایم
 فرو برده در سینه ی خویش چنگ
 گلی نو بر آورده خورشید رنگ
 بهاری بدین نازنینی کجاست
 که این خون بهای شهیدان ماست
 بهارا ندیدی تو آنرستخیز
کزو چشم و دل بود خونابه ریز
ز هر سوی برخاست بانگ درشت
 گره کرد خشم خروشنده مشت
 چو مشت تهی پر شود کوه کیست
 که را پیش سیل است یارای ایست ؟
 همان آب کو سر فرو افکند
چو انبوه شد کوه را برکند
سرافتادگان چون سر افراشتند
 از آن خیره سر تاج برداشتند
 فر ماند شمشیر از موج خون
 ستمکاره چون تاج شد سرنگون
در آن تیر باران سپر سینه بود
 که از تیر در سینه ترسی نبود
به خون شهیدان پیروزگر
که شمشیر بر خون نیابد ظفر
 بهارا ببین کاین خط سرنوشت
 برادر به خون برادر نوشت
 بهارا بهل تا بگریم چو ابر
 که از دست دل رفت دامان صبر
 ندیدی تو آن کودک شیر خوار
که غلتید بر خک این رهگذار
 ز پستان مادر که خون می چکید
پی شیر می گشت و خون می مکید
 ندیدی تو آن نو عروس جوان
 ز خون کرده آرایش گیسوان
 نیاسوده در بستر آرزو
 فروخفت بر خک خونین کو
ندیدی تو آن درد بیدادگر
 پسر غرق خون روی دست پدر
 از آن نعره ی درد و فریاد کین
بلرزد دل کوه و پشت زمین
همه تن نباشم چرا گریه نک
 که صد شاخه از من جدا شود چو تک
 چرا خون نبارد از این سرگذشت
که یک عمر در خون و خنجر گذشت
 بهارا نگه کن که بر شاخسار
 چه می خواند آن مرغ آزادوار
 اگر خون بلبل نجوشد به باغ
 کجا از گل سرخ گیری سراغ ؟
گل سرخ ، نو می کند یاد دوست
 که رنگ گل سرخ از خون اوست
 بهارا گل تازه را یاد ده
 ز سرو کهن ، خسرو روزبه
 شبی با رفیقی در آمد به راز
 در خانه کردم به رویش فراز
گشاده رخ و مهربان دیدمش
 گرفتم در آغوش و بوسیدمش
عصا را به کنج سرا تکیه داد
 کله برگرفت و قبا برگشاد
نگه کرد پیش و پس خانه را
 ره آمد و رفت بیگانه را
سرا بود ایمن ، سبک دل نشست
 سلاح و کلاهش به نزدیک دست
 زهر در سخن های بایسته گفت
شب تنگ ما را گل از گل شکفت
سبک خیز و آهسته رفتار بود
 پر اندیشه و گرم گفتار بود
 دو چشمم به دیدار او خو گرفت
 دلم از دلیریش نیرو گرفت
 دلیری که فخر دلیران بدوست
 ازو هر چه آمخته داری نکوست
 زهی پایداری ! که آن پایدار
وفا را به سر بردی تا پای دار
 گذشت ازس ر و خم نشد گردنش
 سرافکندگی ماند با دشمنش
 به مردانگی مرگ را کرد خوار
 زهی مرد و آن مرگ با افتخار
 کسی را بدین مایه ارزندگی ست
 که مرگش گشاینده ی زندگی ست
 بهارا به یاد آر از آن سرو ناز
 که افتاده هم سرفراز است باز
 در آن واپسین دم که دم در کشید
 نسیم تو را در هوا می شنید
 تو را پیش می دید آن خوش خبر
که بر می دمی ی نهان از نظر
 تو را می ستود ، ای بهار شگفت
 که باد تو کنون وزیدن گرفت
 درود تو هنگام بدرود گفت
 که باغ تو در چشم او می شکفت
 بیا تا مزارش پر از گل کنیم
 چنین ، یادی از خون بلبل کنیم

معنی کلمه بلبل

 

بلبل

لغت نامه دهخدا

بلبل . [ ب ُ ب ُ ] (ع اِ) هزاردستان . (منتهی الارب ) (دهار) (مهذب الاسماء). مرغی است معروف ، بقدر عصفوری و خوش الحان . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). جانور معروف که هزار باشد. (هفت قلزم ). پرنده ایست خرد جثه و سریع حرکت و در طلاقت لسان و زبان آوری بدو مثل زنند. (از اقرب الموارد). پرنده ایست جزو راسته ٔ گنجشکان متعلق به دسته ٔ دندانی نوکان که قدش تقریباً به اندازه ٔ گنجشک است و رنگش در پشت خاکستری متمایل به قرمز و در زیر شکم متمایل به زرد است . نوکش ظریف و تیز است . این پرنده حشره خوار است و آوازی دلکش دارد.(فرهنگ فارسی معین ). نام هریک از مرغان برّ قدیم ازنوع «لوسکینیا» از تیره ٔ گنجشکها. برعکس چهچهه ٔ دل انگیزش ، رنگ بال و پر آن زیبایی خاصی ندارد. در هر دوجنس نر و ماده رنگ پرها در پشت قهوه ای مایل به سرخی ، و در زیر شکم سفید مایل به خاکستری و در سینه تیره تر است ، و تنها دم آن رنگ جالبی دارد. پرنده ایست مهاجر و زمستانها را در عربستان و نوبی و حبشه و الجزایر می گذراند. بلبل از قدیم الایام بسبب چهچهه ٔ دل انگیز و نغمات موزونش در ادبیات ، خاصه ادبیات شرقی و بخصوص ادبیات فارسی ، مقام بلند داشته است . از زمان آریستوفانس تاکنون کوشش در تحلیل نغمه های آن به سیلابها بعمل آمده ، ولی هنوز توفیق حاصل نشده است . (از دایرة المعارف فارسی ). مرغی است معروف که در ولایت می باشد، و اینکه در هندوستان می باشد مرغی دیگر است . و خوشخوان ،خوشگوی ، خوش نغمه ، خوش آهنگ ، خوش آواز، خوش ترانه ، شیرین نفس ، آتش نفس ، آتش زبان ، آتش نوا، رنگین نوا، فردنوا، نواساز، نواپرداز، بلندصفیر، شوخ زبان ، هنگامه طراز، شوریده ، بی درد، بی طالع، محبوب ، زار از صفات اوست . (آنندراج ). بوبَر. بوبَرد. بوبَردک . تُندر. تُندور. جُملانة. جُمیل . جُمیَّل . جُمَیلانة. زَندباف . زندخوان . زندلاف . زندواف . زندوان . عَندلیب . فَتّال . کُزَم . کُعیَت . مرغ باغ . مرغ چمن . مرغ خوشخوان . مرغ زندخوان . مرغ سحر. مرغ سحرخوان . مرغ شب خوان . مرغ شب خیز. مرغ صبح خوان . نُغَر. هزار. هزارآوا. هزارداستان . هزاردستان . ج ، بَلابِل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) :

ای بلبل خوش آوا آوا ده

ای ساقی آن قدح را با ما ده .

ادامه نوشته