داستان کوتاه انگلیسی
دلم
که مهمون نميخواست کي گفت که مهمونم بشي؟
کي گفت بياي تو قلبم و مهمون نا خونده بشي؟
کي گفت منو صدا کني با اون چشات نگاه کني...
قلبم و از جا بکني بعدش اونو رها کني...
کي گفت يواشکي بياي تو قلب من پا بذاري...
کي گفت بري و تا ابد رد پاتو جابذاري...
کي گفت منو شکار کني شکارت و رها کني...
صيدت و تنها بذاري صيد ديگه شکار کني
کوه غرور بودم کي گفت بياي و مجنونم کني...
کي گفت که تو حصار غم اسير و زندونم کني...
کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی...
کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی...
کي گفت که از چشاي من خواب و بدزدي و بري؟
کي گفت پريشونم کني...
کي گفت بری؟کي گفت بري...!؟
صرفه جوئی
شخص بسیار خسیسی که به هر حال پی سود خود و صرفه ی خود بود و نمی خواست که در هیچ کجا دست ز امساک و لئامت بکشد ، رفت به درمانگه یک دکتر و زد دست به دامان وی و گفت : " من از صحت خود سخت به تردیدم و ترسم مرض قند بگیرم . چه کنم ؟" دکتر فهمیده به وی گفت که :" که من از پی روشن شدن مسئله باید بکنم تجربه ادرار شما را ."
رفت بیمار و سه روز دگر آورد یکی کوزه ز ادرار توی محکمه ی دکتر و دکتر چو بدان کوزه ی پر کرد نظر ، شد متعجب که چه سان پرشده این کوزه بدین حجم . ولی هیچ درین باب نزد حرف . فقط گفت به بیمار :"فلان روز بیایید در این جا و بگیرید جوابی و امید است که این تجزیه ، هم جان شما شاد کند هم دل ما را ."
مرد بیمار نظر تنگ و کنس در سر موعد چو روان شد به برد دکتر و زو پاسخ آن تجزیه را خواست ، به وی گفت : " در ادرار شما از مرض قند نشان نیست . از این حیث نباید نگران بود " شد از مژده ی دکتر ، دل بیمار خسیس و کنس از قید غم آزاد و بسی خرم و دلشاد به پای تلفن رفت و به پشت تلفن خواند زنش را و به وی گفت که : " در خدمت آقای پزشکم من و زین جا زنم الان تلفم کز نگرانی بدر آرم همگی را و دهم مژده که اصلاً نه تو داری مرض قند و نه من ،نه حسن و احمد و بهرام ، نه فرزانه و شهرام ، نه پروین و فرامرز و فریبز ، نه ناهید و نه جمشید و نه مریم ، نه برادر نه پسر عمه نه خواهر زن و نه مادر من ، نه عروس تو ، نه دایی نه عمویت ، نه هبویت ، نه فلان و نه فلان و نه فلان . الغرض اندر بدن هیچیک از جمله ی اقوام اثری از مرض قند نبوده است ، خبر ده به یکایک که از این حیث شوند شاد و کنند شکر خدا را ."
گلچيني از گل ها
( امثال و حکم )
عاشقانه ها
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد