داستان کوتاه انگلیسی

داستان سرباز باهوش

ادامه نوشته

نثر بحر طویل

بحر طویل خواندنی ( قهرمان پر خوری )

ادامه نوشته

ضرب المثل

ضربالمثل های فارسی  حرف ( ف - ق - گ - ک - ل - م )

ادامه نوشته

فعل خاص

دستور زبان ( فعل خاص )

ادامه نوشته

شعر زیبا

شعر زیبا و خواندنی

ادامه نوشته

نکات درسی کاب فارسی سوم

شرح و بررسی نکات ادبی و دستوری شعر ( دوراندیشی )

ادامه نوشته

تصویر بدون شرح


عاشقانه ها

جملات زیبای عاشقانه

ادامه نوشته

دل نوشته

دلم که مهمون نميخواست کي گفت که مهمونم بشي؟

کي گفت بياي تو قلبم و مهمون نا خونده بشي؟

کي گفت منو صدا کني با اون چشات نگاه کني...

قلبم و از جا بکني بعدش اونو رها کني...

کي گفت يواشکي بياي تو قلب من پا بذاري...

کي گفت بري و تا ابد رد پاتو جابذاري...

کي گفت منو شکار کني شکارت و رها کني...

صيدت و تنها بذاري صيد ديگه شکار کني

کوه غرور بودم کي گفت بياي و مجنونم کني...

کي گفت که تو حصار غم اسير و زندونم کني...

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی...

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی...

کي گفت که از چشاي من خواب و بدزدي و بري؟

کي گفت پريشونم کني...

کي گفت بری؟کي گفت بري...!؟


 

 

تنهایی

 دل نوشته ی زیبا ( تنهایی )

ادامه نوشته

تصویر بدون شرح


نثر بحر طویل

صرفه جوئی

شخص بسیار خسیسی که به هر حال پی سود خود و صرفه ی خود بود و نمی خواست که در هیچ کجا دست ز امساک و لئامت بکشد ، رفت به درمانگه یک دکتر و زد دست به دامان وی و گفت : " من از صحت خود سخت به تردیدم و ترسم مرض قند بگیرم . چه کنم ؟" دکتر فهمیده به وی گفت که :" که من از پی روشن شدن مسئله باید بکنم تجربه ادرار شما را ."

رفت بیمار و سه روز دگر آورد یکی کوزه ز ادرار توی محکمه ی دکتر و دکتر چو بدان کوزه ی پر کرد نظر ، شد متعجب که چه سان پرشده این کوزه بدین حجم . ولی هیچ درین باب نزد حرف . فقط گفت به بیمار :"فلان روز بیایید در این جا و بگیرید جوابی و امید است که این تجزیه ، هم جان شما شاد کند هم دل ما را ."

مرد بیمار نظر تنگ و کنس در سر موعد چو روان شد به برد دکتر و زو پاسخ آن تجزیه را خواست ، به وی گفت : " در ادرار شما از مرض قند نشان نیست . از این حیث نباید نگران بود " شد از مژده ی دکتر ، دل بیمار خسیس و کنس از قید غم آزاد و بسی خرم و دلشاد به پای تلفن رفت و به پشت تلفن خواند زنش را و به وی گفت که : " در خدمت آقای پزشکم من و زین جا زنم الان تلفم کز نگرانی بدر آرم همگی را و دهم مژده که اصلاً نه تو داری مرض قند و نه من ،نه حسن و احمد و بهرام ، نه فرزانه و شهرام ، نه پروین و فرامرز و فریبز ، نه ناهید و نه جمشید و نه مریم ، نه برادر نه پسر عمه نه خواهر زن و نه مادر من ، نه عروس تو ، نه دایی نه عمویت ، نه هبویت ، نه فلان و نه فلان و نه فلان . الغرض اندر بدن هیچیک از جمله ی اقوام اثری از مرض قند نبوده است ، خبر ده به یکایک که از این حیث شوند شاد و کنند شکر خدا را ."

امثال و حکم

گلچيني از گل ها

( امثال و حکم )

ادامه نوشته

کلمات فارسی در انگلیسی


کلماتی با ریشه فارسی در انگلیسی

ادامه نوشته

ضرب امثل

ضرب المثل های فارسی حرف ( ص -ض - ط - ظ - ع - غ )

ادامه نوشته

نکته ریاضی

مسائل جالب و مفید ریاضی

ادامه نوشته

دلتنگی ها

نوشته های زیبا در زمان دل تنگی ها

ادامه نوشته

پیام عاشقانه

اس ام اس عاشقانه و زیبا

ادامه نوشته

نمونه سؤال

آزمون دستور زبان سال سوم نوبت اول

ادامه نوشته

آزمون نوبت اول

آزمون آمادگی دفاعی نوبت اول

ادامه نوشته

داستان کوتاه

داستان بهرام و کنیزک

ادامه نوشته

کاریکلماتور

کاریکلماتور: سخنانی به کوتاهی یک سطر ؛ برای تأمّلاتی به بلندای یک عمر

ادامه نوشته

جملات کوتاه عاشقانه


عاشقانه ها

ادامه نوشته

ضرب المثل های فارسی

ضرب المثل های فارسی حرف ( س - ش )

ادامه نوشته

یک بحر طویل زیبا


مژده ای فرقۀ عشاق که هنگام وصال است ، نه ایام ملال است ؛ ز اندوه برآیید ، طرف عیش گرایید که آن دلبر دلجوی دلارا که نهان بود ز انظار و خفی بود ز افکار و بسی در طلبش جامه دریدند و سحر آه کشیدند و از او نام و نشان هیچ ندیدند و به صد مهر و وفا از کرم و لطف و صفا پرده برانداخته از عارض و در دایرۀ جمع شده شمع و به صد جلوه عیان است و به عاشق نگران است و هزاران ز محبان وفادار طرفش رخت کشیدند و دل از خویش بریدند و به مقصود رسیدند و کنون مرحلۀ ماست که از جان بشتابیم و رهِ دوست بیابیم و گل وصل بچینیم و رخ یار ببینیم و در آن بزم نشینیم و به میخانۀ وحدت ز کفش جام بنوشیم و در آن روضۀ وصل ابدی راه بپوییم و به هم راز بگوییم و از آن نغمۀ جانبخش و ز الحان روانبخش دلی تازه نماییم و ز دل زنگ دوئیّت بزداییم و دَرِ صلح و محبت بگشاییم که خود داده صلا شاه و گدا را

داستان کوتاه

داستان پيرمردی مهربان

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

نکته های پند آموز

نکته های پند آموز و جالب

ادامه نوشته

انواع اضافه ها

انواع اضافه ها و روش تشخیصشان در دستور زبان فارسی

ادامه نوشته